غزل (پریزاده ):

آفرین بر تو پریزاده که پیدا شده ای
با خط و خال چون من عاشق و شیدا شده ای

 

به جنون برد تو را خال سیاه چو منی
مثل آدم تو چرا اینهمه اغوا شده ای

 

به یکی زلف فتادی دل و دین دست رقیب
تو چرا خام دل و دیده ی رسوا شده ای

 

اینهمه شعر و غزل قافیه کم بود عزیز
زین میان قافیه پرداز دل ما شده ای

 

سر زلف من و مجنون همه تقدیم تو باد
حالیا اینهمه سر مست تمنا شده ای

 

با تو تا دوش زدم باده به کوری رقیب
مژده دادم بدلم مژده که پیدا شده ای

 

کاش هرکز ندمت صبح دراین شب تار
محو چشمان تو گردم که فریبا شده ای

 

مرحبا با غزلت معجزه بر پا کرده ی
گوئیا مریم ما را تو مسیحا شده ای



برچسب‌ها: غزلیات
[ سه شنبه 9 دی 1399 ] [ 15:54 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (در مزار دل ):

عاجزم خدا من ز کار دل
مرده دل عجب از فشاردل

 

من اسیر دل دل اسیر من
دل بکار من من بکار دل

 

هر کسی که دل داده برکسی
کار او بود انتحار دل

 

در فراقت ای مه جبین من
دیده خون شد از انتظار دل

 

آبرو اگر برده دل مرا
این بود فقط ابتکار دل

 

کافرم اگر بعد از این دهم
من به هر کسی اختیار دل

 

رسم دل بود خجلتم کند
پیش خلق است این افتخار دل

 

آبرو و دین هر دو را چسان
باخته ام خدا در قمار دل

 

آنقدر برون ریخته خون چشم
لاله روئیده در مزار دل



برچسب‌ها: غزلیات
[ سه شنبه 9 دی 1399 ] [ 15:53 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (نازنینا):

نازنینا گله دارم ز تو چندان که مپرس 

زخمه بر جان و دلم کرده دو چندان که مپرس

 

داده بودم به تو دل دلبر خوبم نشدی
زین سبب ترک تو کردم مه تابان که مپرس

 

دل فرستاده بدم بر در کوی تو ما
همچو سازی تو زدی زخم پریشان که مپرس

 

گر چه صاحب هنری لایق مهمان نشدی
رانده از خانه ی خود این دل مهمان که مپرس

 

حس دلداده ی من نابلد کوی تو بود
بی خبر زخمه زدی بر دل نالان که مپرس

 

بی تکلف تو تو بگو سر زده مهمان نشوم
من شدم سر زده در خوان تو مهمان که مپرس

 

سر بی وعده شدم خوان تو من با دل خویش
پای این معامله داده همه تاوان که مپرس

 

گفته بودم بدل ساده به هر در نرود
پند ناصح نشنید این دل نادان که مپرس

 

حالیا مهر تو گر خوانده مرا عافیت است
جان و دل داده به پای تو به قربان که مپرس



برچسب‌ها: غزلیات
[ سه شنبه 9 دی 1399 ] [ 15:49 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (شقایق ها ):

ما شقایق ها به تن زخم فراوان خورده ایم
داغ باران زخم یاران بر تن مان خورده ایم

 

زخم دلتنگی اگر بر چهره داریم عیب نیست
سیلی نامهربانان بر دل و جان خورده ایم

 

زخمه ها نه از باد و نه طوفان که از این روزگار
از همان تقدیر بد از دست یاران خورده ایم

 

رنگ خون در چهره ی ما خود گواه روشنیست
خون دلها از جفای روزگاران خورده ایم

 

تا چه باشد بعد از این تقدیر مان از سرنوشت
بر درون و اندرون بیداد دوران خورده ایم



برچسب‌ها: غزلیات
[ سه شنبه 9 دی 1399 ] [ 15:47 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (چشم بارانی ):

با دوچشم بارانی خیسم از پریشانی
قطره قطره میریزد خون دل ز پیشانی

 

در حریم چشمانت جشن مهربانی هاست
دعوتم کن ای زیبا ما و دل به مهمانی

 

پرسه می زند عمری عاشقانه احساسم
در حوالی چشمت با دو چشم بارانی

 

در دو چشم میگونت خفته فتنه ها پنهان
با کرشمه ای ریزد یک جهان به ویرانی

 

در خم دو ابرویت عشوه ی دلفروزی
می برد دل و دین از کافر و مسلمانی

 

از رخ و لبت پیداست صد چو من بدان شیداست
بر کمند هر زلفت همچو من اسیرانی

 

دست من بگیر اینجا یک غروب دلگیرست
با هوای طوفانی ناله های پنهانی

 

من خوشم بدین سودا دل کشد مرا یارا
شهره کرده در شهرم دل مرا به نالانی



برچسب‌ها: غزلیات
[ جمعه 28 آذر 1399 ] [ 22:29 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (مجنون عشق):

سینه درخون دیده در اشگ است و منهم در عذاب
میرود از دیده و دل اشگ وخون چون جوی آب

 

ترسم از یغمای حسنش دل ندانم بگسلم
می زند از بس بزلف و خط و خالش پیچ و تاب

 

او به ناز و صد کرشمه من فرو اندر نیاز
مانده در محراب خونین با دو چشمی خیس آب

 

در جنون فرهاد و مجنون دست انگشتم نیند
شهر در عشق و جنون را کی بود نهی و عتاب

جان به لب آرد سیه چشمان مستش دم بدم



برچسب‌ها: غزلیات
[ جمعه 28 آذر 1399 ] [ 22:26 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (پریچهره ):

آن پریچهره عجب بر دل ما جا زد و رفت
آتشب بر جگر و جان و دل ما زد و رفت

 

با یکی عشوه نمود از من و دل صبر و قرار
همچو یک صاعقه بر دیده ی شیدا زد و رفت

 

بیخبر از من و دل دیده خرابش شده بود
سر زده آمد و بر دیده ی رسوا زد و رفت

 

غافل از ما که سه تن خانه خرابش شده ایم
خنده بر حال من بی سر و بی پا زد و رفت

 

گفتمش ناقه نگهدار دمی محمل ما
آن پریزاده به حرف من و دل پا زد و رفت



برچسب‌ها: غزلیات
[ جمعه 28 آذر 1399 ] [ 22:25 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (قامت لیلا):

خواستم گره ز عقده ی دل وا کنم شبی
قد قامتی به قامت لیلا کنم شبی

 

زنجیر عقل بگسلم از هست و نیست خود
دلرا حضور مقدم عذرا کنم شبی

 

اما اگر چرا چکنم را رها کنم
با یک جنون محض بدلش جا کنم شبی

 

خال و خط لب و همه حساب دفترم
یکجا به پای آن مه رعنا کنم شبی

 

آتش زنم به بود و نبودم شبی خلاص
حلاج وش بدار تو غوغا کنم شبی

 

خواهم شبی که عقدی یک عمر ناله را
با بوسه های شوق تو دریا کنم شبی

 

آب جنون و عقل به یکجا نمی روند
باشد فراق و وصل تو یکجا کنم شبی



برچسب‌ها: غزلیات
[ جمعه 28 آذر 1399 ] [ 22:23 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (آبروی ما ):

از بسکه ریخت دیده سرشک روی بروی ما
از بن بریخت پیش همه آبروی ما

 

با یک نظر به جلوه در آمد ز هوش رفت
مجنون دیده شد دل دیوانه خوی ما

 

حسرت نمی خورم که دل و دیده داده ام
ترسم که مرگ خاک کند آرزوی ما

 

عمری دویده ام که رسم من بگوی او
افسوس نشد میسر دل جستجوی ما

 

خواهم نهان کنم غم دل پیش ناکسان
پیچیده بود چو دود همه جا گفتگوی ما



برچسب‌ها: غزلیات
[ جمعه 28 آذر 1399 ] [ 22:20 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل(دلبر طناز) :

تو عجب ناز شدی دلبر طناز شدی
برخت غمزه زدی خانه برانداز شدی

 

تو شدی لیلی من تا بکشی پای جنون
دل دیوانه ما تا ببری دیده به خون

 

مه زیبا رخ من وای چه غماز شدی
چقدر ناز شدی وای چه غماز شدی

 

به خود آراسته ای اینهمه زیور ز چه رو
بر این دیده و دل بر در هر برزن و کو



برچسب‌ها: غزلیات
[ جمعه 28 آذر 1399 ] [ 22:18 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (آخر دلش جا می کنم):

ساقی اگر رخصت دهد تا صبح غوغا می کنم
در بزم مستان با سبو چون مست بلوا می کنم

 

با یار سیمین تن شبی لب بر لب اندازم دمی
آتش به هستی می زنم من فتنه بر پا می کنم

 

دیوانه سازم عقل و دل از خلق نی باشم خجل
با این جنون و شیوه من آخر دلش جا می کنم

 

می می کشم هر دم به سر تا دل بر آرم از جگر
سوزم چو شمعی تا سحر با عشق سودا می کنم

 

خود را در اندازم خطر تا دزدکی سازم نظر
عمریست بهر یک نڟر امروز و فردا می کنم



برچسب‌ها: غزلیات
[ جمعه 28 آذر 1399 ] [ 22:6 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (دزد سجاده نشین ):

وای اگر دزد خودش قاری قرآن بشود
تکیه بر تخت نهد دارو و سلطان بشود

 

او به یغما ببرد دار و ندار همه کس
دزد سجاده نشین مفتی دیوان بشود

 

خوش بدان سبحه و سجاده و دستار مباش
داغ پیشانی و دستار نه ایمان بشود

 

بی سبب خانه سپردیم به این زاهد دزد
اینچنین شیخ کجا سرور و خاقان بشود



برچسب‌ها: غزلیات
[ جمعه 28 آذر 1399 ] [ 21:52 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل ( تو شیرین شو و من فرهاد):

اگر چه بردے از یادم من از هجر تو دلشادم
تو شیرینم شوے روزے من آن شوریده فرهادم

 

کنم با تیشه گر کوهے کشم گر داغ مهجورے
براین دیوانگے ها من به جانت خوب و دلشادم

 

نه از هجر تو غم دارم نه از درد تو کم دارم
من آن شوریده مجنونم به دام تو در افتادم

 

گهے با هجر تو دلخوش گهے با درد تو سرخوش
خرابم همچو مستے من بیا یکدم کن آبادم

 

تو لیلے باش و من مجنون که از عهد ازل باما
چنین شیدائے و شورے نهاده عشق بنیادم

 

اگرچه کرده اے بندم بدین زنجیر خرسندم
قسم بر روے زیبایت من از هفت دولت آزادم

 

اگر لبریز فریادم جنون توست همزادم
تو شیرین شو تماشاکن که من فرهاد و فرهادم



برچسب‌ها: غزلیات
[ جمعه 28 آذر 1399 ] [ 21:40 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (بر سر کارم گذاری ):

وعده ے وصلم دهے هے بر سر کارم گذارے
بے وفا دار و ندارم داده ام پاے خمارے

 

من ندانستم که اینسان بے وفائے نامرادی
سوخته بنیانم چو شمعے در فراق و بیقراری

 

داد از این بیداد و جورت برده از دستم جوانی
گه به شوق آشنائے گه به درد آه و زاری

 

بر جنـونم مے کشانے جان به لب ما را رسانے
هی کجا این سوخته دل را بر سر آتش گذاری



برچسب‌ها: غزلیات
[ جمعه 28 آذر 1399 ] [ 21:38 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (خنده بر لب زده ای):

زلف بر رخ فکنی خانه خرابم بکنی
خنده بر لب زده ای تا که عذابم بکنی

 

گیرم این دل ببری دیده اسارت بکشی
دل به آتش بنهی سوخته کبابم بکنی

 

کم بزن عشوه بر این زلف که عاشق بکشی
گاه و بی گاه مرا دیده خضابم بکنی

 

حاصلت چیست از این غمزه که بر رخ زده ای
هی مرا جان به لب و دل به عتابم بکنی

 

همچو لیلی به جنونم نکشی تا تو مرا
دست از من نکشی تا که خرابم بکنی

 

هر چه ظلم است روا داری و لبخند زنی
چه کنم تا تو مرا دوست خطابم بکنی

 

گرچه بیهوده زنم داد که کار تو و من
از ازل بوده بسوزی تو مذابم بکنی



برچسب‌ها: غزلیات
[ جمعه 28 آذر 1399 ] [ 21:36 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل ( کجا می دوانیم ):

دنبال خود فتاده کجا می کشانیم
جان بر لبم رسیده چرا می دوانیم

 

ایوب اگر شود شکند صبر او دگر
از بس که غم به دامن دل می تکانیم

 

هرچند واقفم به وفایت که در تو نیست
ای بی وفا بگو ز غمت کی رهانیم

 

گاهی به اشتیاق وگهی با فراق خویش
سوزی چو شمع مرا و به آخر رسانیم

 

از بس دویده ام همه جا پا به پای تو
چون‌ سوزنی نحیفم و من استخوانیم

 

یکدم نشد که جلوه کنی در برابرم
در این غروب عمر من و نیمه جانیم

 

سوختم تمام بود و نبودم به پای تو
شاید که لحظه ای به کنارت به خوانیم

 

در انتهای عمر که رفتست به هجر تو
باری بیا به بین من و این جان فشانیم



برچسب‌ها: غزلیات
[ جمعه 28 آذر 1399 ] [ 21:35 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (ای سکوت ای مادر فریادها):

ای سکوت ای مادر فریادها
بی توجانها رفته اندر بادها

بسکه دیدم ظلم ها بیدادها
روز وشب می جویمت ای دادها

دیده بگشابین چه غوغا می کنند
برتو ای مام وطن جلاد ها

گم شدم در این هیاهوی غریب
رفته ام بی تو عجب ازیادها

ظلم ظالم خانه هاویران کند
پس کجائی مادر فریاده



برچسب‌ها: غزلیات
[ سه شنبه 25 آذر 1399 ] [ 14:18 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل ( عمریست پابه پای غمت من دویده ام):

 عمریست پابه پای غمت من دویده ام
دردی به نام دل به درون آفریده ام

بسپرده ام جوانی خود را به دست غم
باغم کسی به اسم جوانی خریده ام

گاهی ز درد خسته وگاهی ز غم خراب
شب را به صبح پای دو تن آرمیده ام

دامن بریده ام ز همه دلبران شهر
تا گوهری شبیه تو بر خود گزیده ام

دامن بکش ز ناز مرا تاب ناز نیست
از درد وغم به حد کفایت کشیده ام



برچسب‌ها: غزلیات
[ سه شنبه 25 آذر 1399 ] [ 14:17 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل(ازچه یارب آفریدی):

همچواشگی بیقرارافتاده اندردامنش
ازچه یارب آفریدی من نمی دانم تنش

چون بزلفش میزنددست میشوددلهاخراب
جامه ی تقوا درد چون برگشاید او تنش

چون قیامت میشودقامت برافرازدچو
سرو
کس نمی داند گریزد ازکمند رهزنش

همچونرگس شرم دارددل کندفریادازو
ازحیاافتاده اینسان آتشی بردامنش

دیده ازمادرعذابست منهم ازدل وآن زما
لاجرم انصاف نبود اینچنین آزردنش

دل که جولانگاه غم بودومنش دررنج ازو
شمع هم مهمان ماشرم ازحکایت کردنش

باچنین رنجی هدردادم من عمرخویش را
خودببین این زندگی راشرمت آیدگفتنش

باخبر بودی اگر ازحال ما آن بی وفا
خودخجالت می کشیداینگونه جوری بامنش

گرچنین بامن کندحاشانمی خواهم بدش
خودنگهدارازبلا یارب زنامحرم تنش



برچسب‌ها: غزلیات
[ سه شنبه 25 آذر 1399 ] [ 14:15 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل(نی سری از تن جداست):

نی سری از تن جداست
نی به زخمی مبتلاست

ناله ی جانفزاست
شکوه اش بی انتهاست

نی سرشگی کیمیاست
نی خدای شکوه هاست

نی نوائی بی نواست
نی همان غم ناله هاست

نی سرش بر نیزه هاست
نی همآشورای ماست



برچسب‌ها: غزلیات
[ سه شنبه 25 آذر 1399 ] [ 14:14 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (شب یلدا ):

گله دارم زتوچون دلبرماهم نشدی
شب یلداشدوتوهمدم اهم نشدی


همه شب سوخت دلم درغم دلتنگی تو
تودراین ظلمت شب شمع نگاهم نشدی


همه جاشهرشدم شهره به دیوانگیت
تودراین دردوجنون پشت وپناهم نشدی


شب تلخیست سحرکاش دمدکلبه ی ما
که دراین غمکده توصبح وپگاهم نشدی


بهراسم که شودچون شب یلدانگهت
بر یعقوب دلم یوسف چاهم نشدی


چه دهم شرح غمت بادل واین دیده چه بود
توشبیه غم واین اشگ نکاهم نشدی



برچسب‌ها: غزلیات
[ سه شنبه 25 آذر 1399 ] [ 14:11 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (بریده طاقت وصبرم ):

بریده طاقت وصبرم به سینه زخم نهانی
به دیده اشگ مدامی به خانه اه وفغانی

شکسته پای امیدم گسسته بندنویدم
هجوم دردغریبی چوفصل سردخزانی

نه درزمانه وفایی نه مهریارونگاری
گرفته غمزده بغضی گلوی مابه جوانی

غریب وخانه بدوشم به گنج عزلت ودرد
به شعرچگونه بکویم وبرتوباچه زبانی

زبخت خودبه عذابم زدست دل به فغانم
نمانده برمن وچشمم نه نایی و ونه جانی

به جستجوی توعمری دویدم وننشستم
به کوی وبرزن هرجانیافتم ازتونشانی

جنون خانه مارانیامدی که به بینی
توناله هاوفغانم توگریه های نهانی

تمام هستی خودراوشورومستی دلرا
به زیزپای توریزم اگرتولب به تکانی

به نازوغمزه گرفتی دلم به خنده توگفتی
به پای دلبرچون من دهی توجان وجوانی

اگرچه پای توعمری نشستم ونشکستم
ولی به خنده تلخت شکسته ام توندانی

وفای عهدومروت میان عاشق ومعشوق
براینکه دل بربایی نه اینکه جان بستانی



برچسب‌ها: غزلیات
[ سه شنبه 25 آذر 1399 ] [ 14:11 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل(اتشی بردل این جمع پریشان زده ای):

اتشی بردل این جمع پریشان زده ای

اخرای ترک ستمگرتوچه اسان زده ای

خال وابروی تویارابفربت همه را

باچنین حسن تواتش بدل وجان زده ای

باده دی بی من بیچاره زدی ازچه سبب

اتش اخربدل بی سروسامان زده ای

کارعشق است پریشانی عشاق جهان

بی وفادست توبالاترازامکان زده ای

رخ چوگل دردل صحرابفکندی مه من

دست برصیدهمه گبرومسلمان زده ای

هرکه بیندرخ زیبای توبازددل ودین

دین ودل چیست که غارت توبه ایمان زده ای

توبه شیرین صفتی برده قرارازدل خلق

زان میان غارت این بی دل وبی جان زده ای

ازمی و مسجدمیخانه تویی مطلب ما

ناله اینجابودای ترک ستمگرتوکه پنهان زده ای



برچسب‌ها: غزلیات
[ سه شنبه 25 آذر 1399 ] [ 14:9 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (فدای چشم گریان ودل تنهای نالانت):

فدای چشم گریان ودل تنهای نالانت
ملول افتاده ای گویاحصارنای زندانت

هزاران شکوه اندردل فراوان ناله درمحمل
شنیدم سوزهجران تراجانم به قربانت

بیایعقوب من یک ره بمصریوسفت باری
تماشاکن زلیخارا بردغارت غم جانت

به احوال تومیگریم گهی چون شمع وگه باغم
عجب شامی سیه داری جهانی دردمهمانت

شبی باغم شبی بااه شبی باناله ای جانگاه
مصیبت نامه ای پرخون بودمهمان دیوانت



برچسب‌ها: غزلیات
[ سه شنبه 25 آذر 1399 ] [ 14:8 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (بی توکارم روزوشب باناله سوداکردنست):

بی توکارم روزوشب باناله سوداکردنست
بادل مجنون پریشان خانه برپاکردنست


داددل برهرکه بردم بردلم خندیدورفت
مرگ تنهاشیوه ی دلرا مداواکردنست


من بدردبی علاجی خوگرفتم پای تو
بسکه کارمدعی امروزوفرداکردنست


پای دل تنهاترین یاری که استاده غمست
گرچه کارش جان ماودل به یغماکردنست


شیوه ی نامهربانی پیشه کردن بس نبود
زخمه هابرزخم دل کارت مهیاکردنست


برخرابیهای دل یکدم گذرکن نازنین
تاببینی وقت رحم وبادلم تاکردنست


یاشبی باتیغ غمزه جان دل بستان برو
یابیااین خانه راوقت مصفاکردنست



برچسب‌ها: غزلیات
[ سه شنبه 25 آذر 1399 ] [ 14:6 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل(دل ودیده بیچاره):

ازبسکه دل ودیده بیچاره به هرسوبه دوانی
ترسم که توجان برلب این عاشق دیوانه رسانی


هی برده واورده وچرخانده دراین شهرمراتو
انگشت نمای همه مخلوق کنی دست به تکانی


عاشق شدنم برلب زیبای توجرمست که اینسان
برکوی وگذراین من واین دیده ودلرابکشانی


حسرت خورم ازعمرگرانمایه که دادم بره تو
ایکاش نبودی که مراعمرگرانمایه ستانی


فردای قیامت بکشم پای توبردارعدالت
درمحضرخوبان دگراینگونه تظلم نتوانی



برچسب‌ها: غزلیات
[ سه شنبه 25 آذر 1399 ] [ 14:4 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (غم بیماری دل):

روزوشب ناله کنم ازغم بیماری دل
همدمی نیست که ایدبه پرستاری دل


انکه عمری به فراقش جگرم خون شده بود
در دم مرگ نیامدکه کندیاری دل


اخرای غم سرالفت مبرازمن که مرا
جزتوکس نیست که ایدبه پرستاری دل


قصه ام وردزبانهاشده بودبسکه مرا
هرطرف رفته پی چاره ی بیماری دل


روزوشب من به بلای دل ودل درغم من
فرصتم رفت کنم فکرگرفتاری دل



برچسب‌ها: غزلیات
[ سه شنبه 25 آذر 1399 ] [ 14:3 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (باخودم دیشب کمی طرح شکایت داشتم):

باخودم دیشب کمی طرح شکایت داشتم
قاضیم دل بودوطوماری حکایت داشتم


متهم دل بودومن ازدست ان بیدادگر
درحضورش شکوه های بی نهایت داشتم


مستشارمادراین بیدادگاه هم دیده بود
ازچنین بیدادگاهی من شکایت داشتم


من شکایت دل قضاوت دیده کاتب بین ما
خودقضاوت کن چه حکمی باکفایت داشتم

داستان ماسه تن دراین مقال وقیل وقال
انقدرپیچیده شدتامن عنایت داشتم


حکم تجدیدنظررایاربی انصاف داد
اخرالامرمن زانان خودرضایت داشتم



برچسب‌ها: غزلیات
[ سه شنبه 25 آذر 1399 ] [ 14:1 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل(هرچه کردم تادلم رادردلت من جاکنم):

هرچه کردم تادلم رادردلت من جاکنم
کوشه ی چشمت برایم یک کمی جاواکنم


چون غزال سرکشی ازمن رمیدی کوشه ای
دربدرافتاده ام اندرپیت پیدا کنم


بی دلیل هرروزچشمت رابه چشمم بسته ای
لحظه ای درهای پلکت بازکن ماواکنم

تازه پیداکرده ام من نازنینی مثل تو
سال هاچرخیده ام تامثل توپیداکنم


بی تواحساسم پریشان میکندعقل ودلم
یک کمی برحس خوددستی بزن بلواکنم


درکنارت من نشستم خسته بادلواپسی
دست بکشودم بیایی تاکمی نجواکنم


پای تووقتی به حس وشعرمن ره بازکرد
تازه فهمیدم که بایددادوواویلاکنم



برچسب‌ها: غزلیات
[ سه شنبه 25 آذر 1399 ] [ 14:0 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل(بررخش خال وبه لب زیوربه خودپیچیده ناز):

بررخش خال وبه لب زیوربه خودپیچیده ناز
فتنه می ریزدزچشم مست خونریزش چوباز


حرفه اش نامهربانی شیوه ی اودل کشی

ترک غارتگربوداودردلازاری ایاز


چشم محمودمرامخمورازان دیوانه خوست

دایما درسجده می رقصددوچشمم درنماز


قامتی چون سروسیمین لعبتی همچون عذار

باچنین قامت چه سازددل خدارا اعتذاز



برچسب‌ها: غزلیات
[ سه شنبه 25 آذر 1399 ] [ 13:52 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل(انقدرخون بدل ودیده بهجران کردی):

انقدرخون بدل ودیده بهجران کردی
عاقبت ازمن این دیده برون جان کردی


زیوراراسته برحسن وبرون افتادی
باهمین شیوه عجب رخنه به ایمان کردی


عشق ورزی توبامازازل پیدابود
انچه باماودل وجان پریشان کردی


بسکه درمحضردل عشوه نمودی کاخر
دیده راخانه خراب دل نالان کردی



برچسب‌ها: غزلیات
[ سه شنبه 25 آذر 1399 ] [ 13:51 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (برای اخرین غزلم واژه کم دارم):

برای اخرین غزلم واژه کم دارم
به انتهارسیده همین یک قلم دارم

 

منم شبیه یک غزل پیرودلتنگم
که ازبرای عمرخزان رفته غم دارم

 

من ازاهالی غزل وشعرشرمنده
اگرغزل درهم بیش وکم دارم

 

دگرمراکهولت احساس پیچیده
که درغروب عمردگرحس کم دارم

 

مرارسیده کهولت احساس ول کن نیست
بکوبه حس شوخ دلم قصدرم دارم



برچسب‌ها: غزلیات
[ سه شنبه 25 آذر 1399 ] [ 13:50 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل(هی بخودنازوبه لب هاعشوه میداری که چه):

هی بخودنازوبه لب هاعشوه میداری که چه

برسیه چشمان مستت فتنه می باری که چه

زلف می ریزی برخ تا دل بری ازبیدلی

گیرم ان بیدل ببردی باصدعیاری که چه

دردلازاری ایازی من په محمودی عیان

همچوداعش بی ترحم سینه می پاری که چه

ظلم هم اندازه داردجورهم اندازه ای

بااسیرانت نکویی کن دل ازاری که چه

صبرایوابم اگرباشدتمامش می کنی

این دل یعقوب مارا رنجه میداری که چه



برچسب‌ها: غزلیات
[ سه شنبه 25 آذر 1399 ] [ 13:48 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (من وچشمان تو):

من وچشمان تویک حس عجیبی داریم
هردویک حال غم اندوه وغریبی داریم


می کشی دل به جنونم به یکی لبخندی
کوییاخورده به قتل دل ومن سوگندی


همه جاجارزدی من به جنون افتادم
شده دیوانه دل ودیده به خون افتادم


زازل رفته چنین عاشق زارت باشم
تو دل ازاری ومن یکدله یارت باشم


همه جاوردزبانهاشده ای باورکن
شده ای شهره به بیدادگری کمترکن



برچسب‌ها: غزلیات
[ سه شنبه 25 آذر 1399 ] [ 13:47 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل(بی بهانه امدی پربهانه می روی):

بی بهانه امدی پربهانه می روی
شادمانه امدی غمگنانه می روی


بانواوسازدل امدی کنون چرا
بی صداوبی نوابی ترانه می روی


قهرونازمی کنی فتنه سازمی کنی
عاشقانه امدی کودکانه می روی


دیده ودلم نهان برده ای امان بمان
بی سبب چراازاین خوان وخانه می روی


مهردل که دیده ای ازچه دل بریده ای
اتشی نهاده ای قهرکنانه می روی



برچسب‌ها: غزلیات
[ سه شنبه 25 آذر 1399 ] [ 13:46 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل(تن زخمی عدالت زده فواره ی خون):

تن زخمی عدالت زده فواره ی خون
همه رامی شکنددشمن سرسخت جنون

ره پاکی شده اغشته به تزویروریا
تب پرعمق شقاوت شده ویرس قرون

چه کندسروبه شلاق تبرچون شکند
چه کندانکه بسا میکشدش زخم درون

توبیاحرمت مصلوب براریم به زیر
تومگرناجی عصمت شوی ازدست جنون

حسدازابرشقاوت شده سیلاب زمین
صورت خاک شدست ازتب ان ابله گون

چه کندلاله اگرزخم زمان می کشدش
همه راحجم تباهی به هراسدشب دون

تومسیحای زمین باش دراین قرن سیاه
توبیازخم زمین گشته ازاندازه برون



برچسب‌ها: غزلیات
[ سه شنبه 25 آذر 1399 ] [ 13:44 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل(نشستم کنج تنهایی):

نشستم کنج تنهایی نکاهم کن کمی گاهی
غریب افتاده درکنجی شبیه یک پرگاهی


منم بایک بغل اندوه ودردبی سرانجامی
ویک دل اندران پیچیده یک کوه پرازاهی


بریده پای احساسم شکسته بال پروازم
گسسته دامن صبرم دل مجنون گمراهی


نه ازکس شکوه میدارم نه ازخودناله ای باری
نه برلب مانده لبخندی نه بردل مانده بس راهی


به بخت خودبه فریادکه ببریدست امان ازمن
نه دلرامانده دلخواهی نه ماراکس هواخواهی



برچسب‌ها: غزلیات
[ سه شنبه 25 آذر 1399 ] [ 13:43 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل(خواهم شبی نوشت کنم بادل دراغوشت کنم):

خواهم شبی نوشت کنم بادل دراغوشت کنم
نوشم می مستی فزابابوسه مدهوشت کنم


برجام دل ریزم شراب دلراکنم مست وخراب
وانگه به صدچنگ ورباب من اندراغوشت کنم


جانرادهم من جای دل مستی بریزم پای دل
تاحلقه هاسازم زدل وانگه بناگوشت کنم


اغشته سازم درجنون من دیده ودلرابه خون

بگذارم ازمرزجنون این قصه درکوشت کنم


یاجان دهم برپای دل یادل نهم برپای جان
بامرگ دل شایدترادیگرفراموشت کنم


یامن رهاسازم ترایادل رهاسازدمرا
بامرگ دل یامرگ خودباری سیه پوشت کنم



برچسب‌ها: غزلیات
[ سه شنبه 25 آذر 1399 ] [ 13:41 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (دفترشعرودلم ):

دفترشعرودلم امده مهمان شما
سرزده امده انداین دوبه تهران شما


هرچه گفتم نرویدشهرشلوغی است نشد
دلبر فتنه گری می بردایمان شما


من شدم خانه خراب دل دیوانه وتو
دل شده دربدرکوچه ی شمران شما


من ودل واپسی ودیده ی گریان عجبا
ودلی سوخته که افتاده به زندان شما


دردودل باکه بکویم من بیدل به شما
دل واین دفترشعرم بده قربان شما



برچسب‌ها: غزلیات
[ سه شنبه 25 آذر 1399 ] [ 13:38 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]

غزل (هرچه کردم تادلم رادردلت من جاکنم):

هرچه کردم تادلم رادردلت من جاکنم
کوشه ی چشمت برایم یک کمی جاواکنم


چون غزال سرکشی ازمن رمیدی کوشه ای
دربدرافتاده ام اندرپیت پیدا کنم


بی دلیل هرروزچشمت رابه چشمم بسته ای
لحظه ای درهای پلکت بازکن ماواکنم

تازه پیداکرده ام من نازنینی مثل تو
سال هاچرخیده ام تامثل توپیداکنم


بی تواحساسم پریشان میکندعقل ودلم
یک کمی برحس خوددستی بزن بلواکنم


درکنارت من نشستم خسته بادلواپسی
دست بکشودم بیایی تاکمی نجواکنم


پای تووقتی به حس وشعرمن ره بازکرد
تازه فهمیدم که بایددادوواویلاکنم



برچسب‌ها: غزلیات
[ سه شنبه 25 آذر 1399 ] [ 13:37 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 40 صفحه بعد
  • رنکینگ
  • قالب وبلاگ